تاريخ : یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 9:51 | نویسنده : رضاباقری فر
فراموش نمیکنم کودکی هایم را وقتی برای من تو قوی ترین مرد جهان بودی … و دستهای تو را که میگرفتم ... احساس میکردم حریفِ تمامِ آدم بدها میشوم ... و لولو ها همه از من میترسیدند ... پدر ... بودنت آنقدر زیباست ... که همین که باشی برای من کافیست ... و من بی هیچ توقّعی ... فقط و فقط دوست دارم صدای نفس کشیدنهایت را بشنوم ... و بس ... پدر ... هرچه بزرگتر شدم تو کوچکتر شدی ... و عجب معامله ی نابرابری ... تو آب شدی تا آب نشوم ... بابا فقط آب و نان نداد ... آبرو داد ... اعتبار داد ... شخصیت داد ... پدر ... فراموش نمیکنم روزی که به من گفتی تمام آرزویت این است ... که من از تو بالاتر باشم ... و من ... چقدر شرمنده ی این بزرگواری تو شدم ... و حالا تو فراموش نکن ... که جای تو روی چشمهای منست ... و من هرچه بالا روم باز هم پایین تر از مهربانی های توام ... پدر ... ببخش جوانی هایم را ... نادانی هایم را ... اگر از روی غرور حرفی زدم ... و تو چقدر پدرانه همه چیز را به فراموشی سپردی ... پدر ... تا دنبا دنیاست دوستت دارم ... آنقدر که تمامِ بلبلهای جهان هم توان بیانش را ندارند ... روزت مبارک ... روزت مبارک ... روزت مبارک ... و تا همیشه ... چشمهای من خاک پای تو ... چشمهای تو سایه بان من و.... (س. س)

تاريخ : شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 10:13 | نویسنده : رضاباقری فر
 
شاطرعباس صبوحی

پدر، خواهد ببرّد زلفکان چون کمندش را

پسر حیران، که چون سازد گرفتاران بندش را

کند کوتاه، دست از زلف و از لعل شکر خندش

نداند کاین دو هندو، پاسبانانند قندش را

سپندش خال و دودش زلف و آتش، پرتو رویش

عبث بی دود میخواهی بر این آتش، سپندش را

نکرده هیچ ابرو خم به قطع زلف می‌ماند

کمانداری که داد از دست ارپیچان کمندش را

صبوحی آنقدر نگذاشت آن زلف تا برجا

که گیری یک شب و بوسی دو لعل نوشخندش را



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 7:23 | نویسنده : رضاباقری فر

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس

زهر هجری چشیده‌ام که مپرس

گشته‌ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزیده‌ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش

می‌رود آب دیده‌ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنیده‌ام که مپرس

سوی من لب چه می‌گزی که مگوی

لب لعلی گزیده‌ام که مپرس

بی تو در کلبه گدایی خویش

رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق

به مقامی رسیده‌ام که مپرس



تاريخ : چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 8:43 | نویسنده : رضاباقری فر
سلمان ساوجی
 

گفتم خیال وصلت گفتا به خواب بینی

گفتم مثال رویت گفتا در آب بینی

گفتم به خواب دیدن زلفت چگونه باشد؟

گفتا که خویشتن را در پیچ و تاب بینی



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ | 14:35 | نویسنده : رضاباقری فر

نوجوانی آمد اندر منزلی از بهر کار
گفت خانم چیست نامت؟ گفت اسمم اکبر است



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ | 14:6 | نویسنده : رضاباقری فر
 
شاطرعباس صبوحی

رفت دلم همچو گوی، در خم چوگان دوست

وه که ز من برگرفت، رفت به قربان دوست

نی متصوّر مراست خوبتر از صورتش

ماه برآرد اگر سر ز گریبان دوست

بر سر سودای دوست گر برود سر زدست

پای نخواهم کشید از سر میدان دوست

گر همه عالم شوند دشمن جان و تنش

دوست رها کی کند دست ز دامان دوست؟

پر شده پیمانه ام گر چه ز خون جگر

بالله اگر بشکنم ساغر پیمان دوست

من نه به خود گشته ام فتنهٔ آن روی و موی

فتنهٔ جان و دل است نرگس فتان دوست

گر به علاج دلم آمده‌ای ای طبیب

درد دلم را بجوی، چاره ز درمان دوست

شیخ بر ایمان من، طعنه اگر زد، چه باک

کافر شیخیم ما، لیک مسلمان دوست

ذره صفت تا به چرخ، رقص کنان می‌روم

گر دهدم پرتوی، مهر درخشان دوست

در ره عشقش دلا! پای منه جز به صدق

جادوی بابل برد دست ز دستان دوست

خلق جهانی اگر زار و پریشان شوند

شکر صبوحی که شد زار و پریشان دوست



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ | 14:5 | نویسنده : رضاباقری فر

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آری! افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان، زلف میفشان که فقیه

بخورد روزهٔ خود را به گمانش که شب است

زیر لب، وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

این عجب! نقطه خال تو به بالای لب است

یا رب! این نقطهٔ لب را که به بالا بنهاد؟

نقطه هر جا غلط افتاد، مکیدن ادب است

شحنه اندر عقب است و، من از آن می‌ترسم

که لب لعل تو، آلوده به ماء العنب است

پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگ

که دمادم لب من بر لب بنت العنب است

منعم از عشق کند زاهد و، آگه نبود

شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

گفتمش ای بت من، بوسه بده جان بستان

گفت: رو کاین سخن تو، نه بشرط ادب است

عشق آنست که از روی حقیقت باشد

هر که را عشق مجازیست حمال الحطب است

گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد

سودن چهره به خاک سر کویش سبب است



تاريخ : پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ | 13:48 | نویسنده : رضاباقری فر

مادر همیشه دوستت خواهم داشت...مادر کودکش را شیر می دهد
و کودک از نور چشم مادر
خواندن و نوشتن می آموزد...



وقتی کمی بزرگتر شد

کیف مادر را خالی می کند
تا بسته سیگاری بخرد...



بر استخوان های لاغر
و کم خون مادر راه می رود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود...

وقتی برای خودش مردی شد
پا روی پا می اندازد
و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید :

عقل زن کامل نیست ..!!


تاريخ : چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ | 8:54 | نویسنده : رضاباقری فر

مادر، ای پــرواز نــــرم قـــاصدک


مادر، ای معنای عشق شاپرک


ای تـمام نـاله هـــایت بی صدا

مـــادر ای زیباترین شــعر خــدا

مادر
 

مادر! تو کتاب همیشه گشوده ایثاری. تو در مزرعه زندگی مان بذر سپیده و مهر می کاری. تو چون آسمان زلالی و چون باران بخشنده. مادر قامت تو قیامت عشق است. ای سرافرازترین سرو ِ سایه گستر زندگی ام. در وصف تو، کلمات عقیمند و واژگان محدود.




تاريخ : سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ | 10:8 | نویسنده : رضاباقری فر
 
پروین اعتصامی

ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن

دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن

نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن

پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن

سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن

تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن

اشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر

دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن

هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن

هر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن

آب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل

زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن

از برای سود، در دریای بی پایان علم

عقل را مانند غواصان، شناور داشتن

گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن

چشم دل را با چراغ جان منور داشتن

در گلستان هنر چون نخل بودن بارور

عار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن

از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب

علم و جان را کیمیا و کیمیاگر داشتن

همچو مور اندر ره همت همی پا کوفتن

چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ | 21:3 | نویسنده : رضاباقری فر

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست  

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش



تاريخ : سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ | 14:34 | نویسنده : رضاباقری فر

اگر داری تو عقل و دانش و هوش

بیا بشنو حدیث گربه و موش

بخوانم از برایت داستانی

که در معنای آن حیران بمانی

ای خردمند عاقل ودانا

قصهٔ موش و گربه برخوانا

قصهٔ موش و گربهٔ منظوم

گوش کن همچو در غلطانا

از قضای فلک یکی گربه

بود چون اژدها به کرمانا

شکمش طبل و سینه‌اش چو س



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ | 9:9 | نویسنده : رضاباقری فر
غروب روز دوشنبه 10/01/1394 پس از بارش تگرگ و باران شدید ، ناگهان مردم شهر با گردبادی که سرعت و سر وصدای زیادی داشت روبرو شدندو و گردبادی که با خودش همه چی داشت از اسباب و وسایل و آهن الات و ایرانت و ... و سنگ وآجری که پرتاب می شد و در مسیر شیشه های منازل و مغازه ها لحظه به لحظه با ورود این بلای اسمانی درهم می شکست وفرو می ریخت همه را مبهوت قدرت لایزال الهی کرده بود . این گردباد از لوشکان آمده ودر آنجا هم خرابی و صدمات زیادی وارد کرده بود و در مسیر به دروازه شال رسده و تمام ماشین ها و... را با خودش جابجا کرده بود ومن خدوم نیم ساعت پس از واقعه انجا بودم ودیدم که یک ماشین خاور را پرتاب کرده وداخل باغی انداخته بود و درختان بی شماری شکسته و تیر های برق فراوانی را از وسط به دو نیم کرده و سیم های برق نیز بر روی زمین ریخته بود  و برخی از ساختمان ها نیز دیوار هاو تیغه های ساختمان ویران و خراب شده بود انگار جنگ شده است . به هر حال گوشه ای از قدرت خدای بزرگ بر مردم هویدا شد گویا قیامت صغری رخ داده است . در مسیر کوچه یاران نیز زخمی و مجروح فراوانی به بیمارستان منتتقل شده است . در هنگام گردباد هم یک زوج جوان که در حال عروس بردن بودن در سر خیابان امام حسین (ع) گرفتار این وضعیت شده و ماشین عروسشان تبدیل به ماشین زمان جنگ شده بود که به شیشه ماشین ها گل می مالیدند تا دشمن آنها را نبیند .و ...  



تاريخ : سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ | 8:59 | نویسنده : رضاباقری فر

داغ تنهایی

 
رهی معیری

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سردمهری بین که کس بر آتشم آبی نزد

گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب

سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج اشک

شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم

شمع و گل هم هر کدام از شعله‌ای در آتشند

در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود

رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم



تاريخ : دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ | 9:58 | نویسنده : رضاباقری فر
 
امیرخسرو دهلوی

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ | 14:32 | نویسنده : رضاباقری فر
تاريخ : یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ | 14:31 | نویسنده : رضاباقری فر

يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ | 11:17 | نویسنده : رضاباقری فر

آتش دل

 
پروین اعتصامی

به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر

که هر که در صف باغ است صاحب هنریست

بنفشه مژدهٔ نوروز میدهد ما را

شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست

بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است

بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 11:30 | نویسنده : رضاباقری فر

 

نمی دانم کوله بار خاطرات دیروز را وسعت کدام قاب عکس خالی در بر می گیرد .

و برای رسیدنم تا تو چقدر راه مانده است .

من خودم را در دورترین لحظه ها جا گذاشته ام ؛ در دورترین دیروزها .

روزهایم یکی یکی از پی هم آمدند و رفتند و ندانستم چگونه پی یک آغاز زیبا با تو همراه شدم .

اما می دانم هنوز هم پشت ازدحام این لحظه های بی حادثه ، بودنم را از خاطر نبرده ای .

نه اینکه ندانی ، اما می گویم تا باور کنی :

نمی خواهم حجم سنگین این تردید های بی امان ، بودنت را از من بگیرد .

زیباترین آواز لحظه های خاموش من ،

دلم برایت به اندازه تمام لحظه های خوب گذشته ، تنگ است .

نشسته ام به روی ابر خاطرات ، ساکت وخموش ..

و فقط یاد توست که هر لحظه موسیقی قلبم را می نوازد

و شیرینی روزهای با تو بودن  گهگاهی صورتم را نوازش می کند

و چه قدر دلم برایت تنگ است ...



تاريخ : یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ | 10:59 | نویسنده : رضاباقری فر
 فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش    گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش

دلربايي همه آن نيست که عاشق بکشند    خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش

 جاي آن است که خون موج زند در دل لعل     زين تغابن که خزف مي شکند بازارش

 بلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود       اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش

 اي که در کوچه معشوقه   ما  مي  گذري       بر حذر باش که سر مي شکند ديوارش

 آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست      هر کجا هست خدايا به سلامت دارش

 صحبت عافيتت گر  چه خوش افتاد اي دل       جانب عشق عزيز است فرومگذارش

صوفي سرخوش ازاين دست که کج کردکلاه     به دو جام دگر آشفته شود دستارش 

دل حافظ که به ديدار تو خوگر شده بود  

     ناز پرورد وصال  است    مجو    آزارش            



تاريخ : یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ | 10:42 | نویسنده : رضاباقری فر

فقط مردها و اونایی که تحملشو دارن ببینن.



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ | 9:28 | نویسنده : رضاباقری فر

نوروز بزرگم بزن ای مطرب امروز
زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز

کبکان دری غالیه در چشم کشیدند
سروان سهی عبقری سبز خریدند

بادام بنان مقنعه بر سر بدریدند
شاه اسپرمان چینی در زلف کشیدند
 " منوچهری "



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ | 8:27 | نویسنده : رضاباقری فر

noroz tasvir Patugh.ir 63 عکس زمینه مخصوص عید نوروز 

 چند گویی که چو هنگام بهار آید
گل بیارید و بادام به بار آید

روی بستان را چون چهره ی دلبندان
از شکوفه رخ و از سبزه عذار آید

این چنین بیهوده ای نیز مگو با من
که مرا از سخن بیهوده عار آید

شصت بار آمد نوروز مرا مهمان
جز همان نیست اگر ششصد بار آید

هر که را شست ستمگر فلک آرایش
باغ آراسته او را به چه کار آید ؟

سوی من خواب و خیال است جمال او
گر به چشم تو همی نقش و نگار آید
 " ناصرخسرو "



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 8:19 | نویسنده : رضاباقری فر

 

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی


من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی


چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی


در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی


نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف
گر شب و روز در این قصه مشکل باشی


گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی


حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی

حافظ



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 8:16 | نویسنده : رضاباقری فر

 

 

صبا به تهنيت پير مي فروش آمد
كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد


هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد


تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار
كه غنچه غرق عرق گشت و گل بجوش آمد


به گوش هوش نيوش از من و به عشرت كوش
كه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد


زفكر تفرقه باز آن تاشوي مجموع
به حكم آنكه جو شد اهرمن، سروش آمد


ز مرغ صبح ندانم كه سوسن آزاد
چه گوش كرد كه باده زبان خموش آمد


چه جاي صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پياله بپوشان كه خرقه پوش آمد


زخانقاه به ميخانه مي رود حافظ
مگر زمستي زهد ريا به هوش امد

حافظ



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 8:14 | نویسنده : رضاباقری فر

 

جشن نوروز با تحویل سال یا لحظهٔ اعتدال بهاری آغاز می‌شود. در دانش ستاره‌شناسی، اعتدال بهاری یا اعتدال ربیعی در نیم‌کره شمالی زمین به لحظه‌ای گفته می‌شود که خورشید از صفحه استوای زمین می‌گذرد و به سوی شمال آسمان می‌رود. این لحظه، لحظه اول برج حمل نامیده می‌شود، و در گاه‌شماری هجری خورشیدی، لحظه تحویل سال، تعیین کننده نخستین روز (هرمز روز یا اورمزد روز) از ماه فروردین است. چنانچه آغاز سال، قبل از ظهر و در نیمه اول شبانه روز تحویل شود، همانروز نوروز است و در صورتیکه تحویل سال بعد از ظهر باشد، فردای آن روز، نوروز است. نوروز در تقویم میلادی با ۲۰، ۲۱ یا ۲۲ مارس مطابقت دارد

در کشورهایی مانند ایران و افغانستان که گاه‌شماری هجری خورشیدی به کار برده می‌شود، نوروز، روز آغاز سال نو است. اما در کشورهای آسیای میانه و قفقاز، تقویم میلادی متداول است و نوروز به عنوان آغاز فصل بهار جشن گرفته می‌شود و روز آغاز سال محسوب نمی‌شود.



تاريخ : شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ | 8:30 | نویسنده : رضاباقری فر
 

عشق یعنی مستی ودیوانگی.

عشق یعنی با جهان بیگانگی....

عشق یعنی شب نخفتن تاسحر.

عشق یعنی سجده با چشمان تر.

عشق یعنی اشک حسرت ریختن.

عشق یعنی درجهان رسوا شدن.

عشق یعنی یک تیمم.یک نماز.

عشق یعنی عالمی راز ونیاز...



تاريخ : شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ | 8:28 | نویسنده : رضاباقری فر
 

 

با عشق تو ناز در نگنجد .... جز درد و نیاز درنگنجد

با درد تو درد ، در نیاید .... با سوز تو ساز در نگنجد

بیچاره کسی که از در تو .... دور افتد و باز در نگنجد

آنجا که رود حدیث حسنت .... یک محرم راز درنگنجد



تاريخ : شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ | 8:25 | نویسنده : رضاباقری فر

خداوند متعال به بنده خویش فرمود:

آرزو داری که با ملایک هم پرواز شوی؟

عرضه داشت: آری.

فرمود:پس باید به پنج خصلت آراسته شوی:

آنکه در مهرورزی همچون خورشید بی دریغ

 در تواضع همچون زمین خاکسار

در سخاوت مانند جویبار روان فیض بخش

در تسلیم و رضا بسان مرده ای بی اراده

و در رازداری همتای شب تیره پرده دار و رازپوش باشی.

                   حدیث قدسی                 

54490874598458762470



تاريخ : سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 8:44 | نویسنده : رضاباقری فر

  

خیالت را راحت کنم هزار سال هم که دور باشی باران احساسات من نه بند میآید.. نه تمامی 

دارد... اینجا مردی انتظار میکشد که با خیال تو شانه های عشق را به زمین رسانده است....



ادامه مطلب