گل واژه های عاشقانه - حافظ شناسی

آشنایی با اشعار حافظوکلید واژه هاوتمثیل هاو...

آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا
صائب تبریزی

آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا

از جوانی حسرت بسیار می‌ماند به جا

آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است

آنچه از عمر سبک‌رفتار می‌ماند به جا

کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی

در کف گلچین ز گلشن، خار می‌ماند به جا

جسم خاکی مانع عمر سبک‌رفتار نیست

پیش این سیلاب، کی دیوار می‌ماند به جا؟

هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست

وقت آن کس خوش کزو آثار می‌ماند به جا

زنگ افسوسی به دست خواجه هنگام رحیل

از شمار درهم و دینار می‌ماند به جا

نیست از کردار ما بی‌حاصلان را بهره‌ای

چون قلم از ما همین گفتار می‌ماند به جا

عیش شیرین را بود در چاشنی صد چشم شور

برگ صائب بیشتر از بار می‌ماند به جا

[ سه شنبه سی ام تیر ۱۳۹۴ ] [ 14:9 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

مادرت کان کرم بود بداد از پس وپیش

گویند روزی سلطان محمود غزنوی برای گردش به باغی که خارج از شهر داشت رفت.در آنجا گفت :از شهر چه کسی همراه ماست؟عده ای را نام بردند آنان را احضار کرده گفت:

می خواهم از پله های عمارت که در وسط باغ است بالا روم ومیل دارم شاعری برای من شعری بسراید. به نحوی که وقتی در پله اول پای می گذارم مصرعی بگوید که هجو وزننده باشد ومستوجب قتل .وچون در پله دوم پای نهادم مصرع دیگری بگوید که مصرع اول را به مدح تبدیل کندواگر از این کار عاجز بماند حکم به قتل وی خواهم داد.

هیچ یک از شعرا جرأت این کار را نکرد مگر اسدی طوسی که قدم پیش نهاد وقبول کرد.تا با لای عمارت هجده پله بود.

خواهم اندر تو کنم ای بت پاکیزه خصال

نظر از منظر خوی شب وروز ومه وسال

خفته باشی تو ومن می زده باشم همه شب

بوسه ها بر کف پای تو ولیکن به خیال

عاشقانت همه کردنت چرا من نکنم

بر سرکوچه تماشای قد وقامت وخال


ادامه مطلب

[ دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ ] [ 13:8 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

خدایا ............................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

رویه هر پله ای که باشی خدا یک پله از تو بالا تره نه به خاطر این که خداست

 چون می خواد دستت رو بگیره؟؟؟؟؟

[ یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۴ ] [ 12:15 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

آلبالوی ناب

عکس های خوشمزه آلبالو قرمز نمک زده

[ یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۴ ] [ 11:44 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

علی آن شیر خدا شاه عرب: از شهریار تبریزی
علی آن شیر خدا شاه عرب
الفتی داشته با این دل شب
شب ز اسرار علی آگاه است
دل شب محرم سرالله است
شب شنفته است مناجات علی
جوشش چشمه عشق ازلی
دردمندی که چو لب بگشاید
در و دیوار به زنهار آید
کلماتی چو دُر، آویزه گوش
مسجد کوفه هنوزش مدهوش
فجر تا سینه آفاق شکافت
چشم بیدار علی خفته نیافت
ناشناسی که به تاریکی شب
می برد شام یتیمان عرب
پادشاهی که به شب برقع پوش
می کشد بار گدایان بر دوش
شاه بازی که به بال و پر راز
می کند در ابدیت پرواز
آن دم صبح قیامت تأثیر
حلقه در شد از او دامنگیر
دست در دامن مولا زد در
که علی! بگذار و از ما مگذر
پیشوایی که ز شوق دیدار
می کند قاتل خود را بیدار
می زند پس لب او کاسه شیر
می کند چشم اشارت به اسیر
چه اسیری که همان قاتل اوست
تو خدایی مگر ای دشمن دوست
در جهانی همه شور و همه شر
ها علیٌ بشرٌ کیف بَشر
شبروان مست ولای توعلی
جان عالم به فدای توعلی

سید محمد حسین بهجت تبریزی شهریار

[ چهارشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 18:44 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

شعر يك كودك سياه پوست كه بهترين شعر سال شد

شعر يك كودك سياه پوست كه بهترين شعر سال شد
When I born, I black
When I grow up, I black
When I go in Sun, I black
When I scared, I black
When I sick, I black
And when I die, I still black
And you white fellow
When you born, you pink
When you grow up, you white
When you go in sun, you red
When you cold, you blue
When you scared, you yellow
When you sick, you green
And when you die, you grey
And you calling me colored

وقتي به دنيا ميام، سياهم،
وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم،
وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم،
وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...
و تو، آدم سفيد:
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي،
وقتي بزرگ مي شي، سفيدي،
وقتي مي ري زير آفتاب، قرمزي،
وقتي سردت مي شه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي،
وقتي مريض مي شي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاكستري اي...

و تو به من مي گي رنگين پوست...
برای این شعر تو سازمان ملل پنج دقیقه دست زدند.

[ چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 11:30 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

شعر کوچه از فریدون مشیری

" کوچه  "

بی تو مهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتم


همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدارتو لبریزشدازجام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم


ادامه مطلب

[ چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 11:29 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

غزلی از وحشی بافقی

 

آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ

اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ

شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد

گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ

کرده‌ای عهد که بازآیی و ما را بکشی

وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ

رفتی و باز نمی‌آیی و من بی تو به جان

جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ

وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی

گرچه مستوجب صد گونه جفایی، بازآ

[ چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 11:24 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

پدر جان روزت مبارک باد .
فراموش نمیکنم کودکی هایم را وقتی برای من تو قوی ترین مرد جهان بودی … و دستهای تو را که میگرفتم ... احساس میکردم حریفِ تمامِ آدم بدها میشوم ... و لولو ها همه از من میترسیدند ... پدر ... بودنت آنقدر زیباست ... که همین که باشی برای من کافیست ... و من بی هیچ توقّعی ... فقط و فقط دوست دارم صدای نفس کشیدنهایت را بشنوم ... و بس ... پدر ... هرچه بزرگتر شدم تو کوچکتر شدی ... و عجب معامله ی نابرابری ... تو آب شدی تا آب نشوم ... بابا فقط آب و نان نداد ... آبرو داد ... اعتبار داد ... شخصیت داد ... پدر ... فراموش نمیکنم روزی که به من گفتی تمام آرزویت این است ... که من از تو بالاتر باشم ... و من ... چقدر شرمنده ی این بزرگواری تو شدم ... و حالا تو فراموش نکن ... که جای تو روی چشمهای منست ... و من هرچه بالا روم باز هم پایین تر از مهربانی های توام ... پدر ... ببخش جوانی هایم را ... نادانی هایم را ... اگر از روی غرور حرفی زدم ... و تو چقدر پدرانه همه چیز را به فراموشی سپردی ... پدر ... تا دنبا دنیاست دوستت دارم ... آنقدر که تمامِ بلبلهای جهان هم توان بیانش را ندارند ... روزت مبارک ... روزت مبارک ... روزت مبارک ... و تا همیشه ... چشمهای من خاک پای تو ... چشمهای تو سایه بان من و.... (س. س)

[ یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 9:51 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

غزلی از شاطر عباس صبوحی
 
شاطرعباس صبوحی

پدر، خواهد ببرّد زلفکان چون کمندش را

پسر حیران، که چون سازد گرفتاران بندش را

کند کوتاه، دست از زلف و از لعل شکر خندش

نداند کاین دو هندو، پاسبانانند قندش را

سپندش خال و دودش زلف و آتش، پرتو رویش

عبث بی دود میخواهی بر این آتش، سپندش را

نکرده هیچ ابرو خم به قطع زلف می‌ماند

کمانداری که داد از دست ارپیچان کمندش را

صبوحی آنقدر نگذاشت آن زلف تا برجا

که گیری یک شب و بوسی دو لعل نوشخندش را

[ شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 10:13 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس - از حافظ شیرین سخن

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس

زهر هجری چشیده‌ام که مپرس

گشته‌ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزیده‌ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش

می‌رود آب دیده‌ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنیده‌ام که مپرس

سوی من لب چه می‌گزی که مگوی

لب لعلی گزیده‌ام که مپرس

بی تو در کلبه گدایی خویش

رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق

به مقامی رسیده‌ام که مپرس

[ پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 7:23 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

غزلی از سلمان ساوجی (آغاز جمشید وخورشید)
سلمان ساوجی
 

گفتم خیال وصلت گفتا به خواب بینی

گفتم مثال رویت گفتا در آب بینی

گفتم به خواب دیدن زلفت چگونه باشد؟

گفتا که خویشتن را در پیچ و تاب بینی

[ چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 8:43 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

روز مرد مبارک باشه

نوجوانی آمد اندر منزلی از بهر کار
گفت خانم چیست نامت؟ گفت اسمم اکبر است

[ شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 14:35 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

سودای دوست از شاطر عباس صبوحی
 
شاطرعباس صبوحی

رفت دلم همچو گوی، در خم چوگان دوست

وه که ز من برگرفت، رفت به قربان دوست

نی متصوّر مراست خوبتر از صورتش

ماه برآرد اگر سر ز گریبان دوست

بر سر سودای دوست گر برود سر زدست

پای نخواهم کشید از سر میدان دوست

گر همه عالم شوند دشمن جان و تنش

دوست رها کی کند دست ز دامان دوست؟

پر شده پیمانه ام گر چه ز خون جگر

بالله اگر بشکنم ساغر پیمان دوست

من نه به خود گشته ام فتنهٔ آن روی و موی

فتنهٔ جان و دل است نرگس فتان دوست

گر به علاج دلم آمده‌ای ای طبیب

درد دلم را بجوی، چاره ز درمان دوست

شیخ بر ایمان من، طعنه اگر زد، چه باک

کافر شیخیم ما، لیک مسلمان دوست

ذره صفت تا به چرخ، رقص کنان می‌روم

گر دهدم پرتوی، مهر درخشان دوست

در ره عشقش دلا! پای منه جز به صدق

جادوی بابل برد دست ز دستان دوست

خلق جهانی اگر زار و پریشان شوند

شکر صبوحی که شد زار و پریشان دوست

[ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 14:6 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

غزلی عالی از شاطر عباس صبوحی

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آری! افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان، زلف میفشان که فقیه

بخورد روزهٔ خود را به گمانش که شب است

زیر لب، وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

این عجب! نقطه خال تو به بالای لب است

یا رب! این نقطهٔ لب را که به بالا بنهاد؟

نقطه هر جا غلط افتاد، مکیدن ادب است

شحنه اندر عقب است و، من از آن می‌ترسم

که لب لعل تو، آلوده به ماء العنب است

پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگ

که دمادم لب من بر لب بنت العنب است

منعم از عشق کند زاهد و، آگه نبود

شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

گفتمش ای بت من، بوسه بده جان بستان

گفت: رو کاین سخن تو، نه بشرط ادب است

عشق آنست که از روی حقیقت باشد

هر که را عشق مجازیست حمال الحطب است

گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد

سودن چهره به خاک سر کویش سبب است

[ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 14:5 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

زن کامل

مادر همیشه دوستت خواهم داشت...مادر کودکش را شیر می دهد
و کودک از نور چشم مادر
خواندن و نوشتن می آموزد...



وقتی کمی بزرگتر شد

کیف مادر را خالی می کند
تا بسته سیگاری بخرد...



بر استخوان های لاغر
و کم خون مادر راه می رود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود...

وقتی برای خودش مردی شد
پا روی پا می اندازد
و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید :

عقل زن کامل نیست ..!!

[ پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 13:48 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

مادرم روزت مبارک باشه .....

مادر، ای پــرواز نــــرم قـــاصدک


مادر، ای معنای عشق شاپرک


ای تـمام نـاله هـــایت بی صدا

مـــادر ای زیباترین شــعر خــدا

مادر
 

مادر! تو کتاب همیشه گشوده ایثاری. تو در مزرعه زندگی مان بذر سپیده و مهر می کاری. تو چون آسمان زلالی و چون باران بخشنده. مادر قامت تو قیامت عشق است. ای سرافرازترین سرو ِ سایه گستر زندگی ام. در وصف تو، کلمات عقیمند و واژگان محدود.


[ چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 8:54 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

شعری از پروین اعتصامی
 
پروین اعتصامی

ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن

دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن

نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن

پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن

سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن

تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن

اشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر

دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن

هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن

هر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن

آب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل

زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن

از برای سود، در دریای بی پایان علم

عقل را مانند غواصان، شناور داشتن

گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن

چشم دل را با چراغ جان منور داشتن

در گلستان هنر چون نخل بودن بارور

عار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن

از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب

علم و جان را کیمیا و کیمیاگر داشتن

همچو مور اندر ره همت همی پا کوفتن

چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن

[ سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 10:8 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

برف و سرما در طنز اجتماعی
 

همدلی با توده محروم و تنگدست، به ویژه از "دوره بیداری" که شعر به زندگی و زبان مردم نزدیک شد، در شعر معاصر نمونه‌های فراوان دارد. یکی از معروف‌ترین اشعار در دفاع از مردم "سرمازده" را سید اشرف گیلانی (نسیم شمال) سروده است:

آخ عجب سرماست امشب، ای ننه!

ما که می‌میریم در هذالسنه
تو نگفتی می‌کنیم امشب الو؟
تو نگفتی می‌خوریم امشب پلو؟
نه پلو دیدیم امشب نه چلو
سخت افتادیم اندر منگنه...
این اتاق ما شده چون زمهریر
باد می‌آید ز هر سو چون سفیر
من ز سرما می‌زنم امشب نفیر
می‌دوم از میسره بر میمنه...
اغنیا مرغ و مسما می‌خورند
با غذا کنیاک و شامپا می‌‌خورند
منزل ما جمله سرما می‌خورند
خانۀ ما بدتر است از گردنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه!


ادامه مطلب

[ پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۲ ] [ 13:15 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

روز بزرگداشت حافظ مبارک باشه

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق  

گفتم ای خواجه عاقل هنری بهتر از این

روز بزرگداشت خواجه حافظ شیرازی بر همه ادب دوستان مبارک باشه .

[ یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ ] [ 12:28 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
 

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است
گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است.


 

 


ادامه مطلب

[ شنبه ششم مهر ۱۳۹۲ ] [ 13:2 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

آفتابگردان
  "ای آفتاب حسن برون آدمی ز ابر                کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

 گفتندکه یافت می نشود جسته ایم ما         گفت انکه یافت می نشودآنم آرزوست " 

[ یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 12:22 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

غزلی از حافظ


ای لبت باده‌فروش و دل من باده‌پرست

جانم از جام می عشق تو دیوانه و مست

تنم از مهر رخت موئی و از موئی کم

صد گره در خم هر مویت و هر موئی شست

هر که چون ماه نو انگشت‌نما شد در شهر

همچو ابروی تو در باده‌پرستان پیوست

تا ابد مست بیفتد چو من از ساغر عشق

می پرستی که بود بیخبر از جام الست

تو مپندار که از خودخبرم هست که نیست

یا دلم بستهٔ بند کمرت نیست که هست

آنچنان در دل تنگم زده‌ئی خیمهٔ انس

که کسی را نبود جز تو درو جای نشست

همه را کار شرابست و مرا کار خراب

همه را باده بدستست و مرا باد بدست

چو بدیدم که سر زلف کژت بشکستند

راستی را دل من نیز بغایت بشکست

کار یاقوت تو تا باده فروشی باشد

نتوان گفت بخواجو که مشو باده پرست

 

[ پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 18:42 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

ترکیب بند زیبای وحشی بافقی
 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم

بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود


ادامه مطلب

[ سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 8:45 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

روزه و رمضان در اشعار حافظ شیرازی
- زان می عشق كران پخته شود هر خامی
گرچه ماه رمضان است بیاور جامی
- زان باده كه در میكده عشق فروشند
ما را دو سه پیمانه بده گو رمضان باش
- ساقی بیار باده كه ماه صیام رفت
در ده قدح كه موسم ناموس و نام رفت
وقت عزیز رفت بیا تا قضا كنیم
عمری كه بی حضور صراحی به جام رفت
- گر فوت شد سحور چه نفصان صبوح هست
از می كنند روزه گشا طالبان یار

ادامه مطلب

[ دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 11:6 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

اللهم رب الشهر رمضان ، الذی انزلت فیه القرآن ، وافترضت علی عبادک فیه الصیام....
 

[ پنجشنبه سوم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 16:5 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

ماه رمضان مبارک باشه
 

 

آنکه از فرط گنه ناله کند زار کجاست؟

آنکه زاغیار برد شکوه بر یار کجاست

باز ماه رمضان آمد و بر بام فلک

می زند بانگ منادی که گنه کار کجاست

سفره رنگین و خدا چشم به راه من و توست

تاکه معلوم شود  طالب دیدار کجاست

بار عام است خدا را به ضیافت بشتاب

تا نگوئی که در رحمت دادار کجاست

مرغ شب نیمه شب دیده به ره می گوید

سوز دل ساز بود دیده بیدار کجاست

ماه رحمت بود ای ابر خطاپوش ببار

تا نگویند که آن وعده ایثار کجاست

حق به کان کرمش طرفه متاعی دارد

در و دیوار زند داد خریدار کجاست

آن خدائی که رحیم است و کریم است و غفور

گوید ای سوته دلان عاشق دلدار کجاست

من ژولیده به آوای جلی می گویم

آنکه با توبه ستاند سپر نار کجاست

ژولیده نیشابوری


[ پنجشنبه سوم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 16:4 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

مبعث پیامبر مهربانیها برهمگان مبارکباد.
بلغ العلی بکماله ُ کشف الدجی بجماله             حسنت جمیع خصاله ُ صلوا علیه واله

 

[ شنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 11:18 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

مثنوی (الا ای آهوی وحشی)
 
حافظ
 

الا ای آهوی وحشی کجایی

مرا با توست چندین آشنایی

دو تنها و دو سرگردان دو بیکس

دد و دامت کمین از پیش و از پس

بیا تا حال یکدیگر بدانیم

مراد هم بجوییم ار توانیم


ادامه مطلب

[ پنجشنبه نهم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 10:23 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]

ماه رجب مبارک
 

امام على عليه السلام فرمود:

شهر رمضان شهر الله و شعبان شهر رسول الله و رجب شهرى

رمضان ماه خدا و شعبان ماه رسول خدا و رجب ماه من است.

(وسائل الشيعه، ج 7 ص 266، ح 23)

[ چهارشنبه یکم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 0:43 ] [ رضاباقری فر ]

[ ]