تاريخ : یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ | 14:32 | نویسنده : رضاباقری فر
تاريخ : یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ | 14:31 | نویسنده : رضاباقری فر

يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ | 11:17 | نویسنده : رضاباقری فر

آتش دل

 
پروین اعتصامی

به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر

که هر که در صف باغ است صاحب هنریست

بنفشه مژدهٔ نوروز میدهد ما را

شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست

بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است

بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 11:30 | نویسنده : رضاباقری فر

 

نمی دانم کوله بار خاطرات دیروز را وسعت کدام قاب عکس خالی در بر می گیرد .

و برای رسیدنم تا تو چقدر راه مانده است .

من خودم را در دورترین لحظه ها جا گذاشته ام ؛ در دورترین دیروزها .

روزهایم یکی یکی از پی هم آمدند و رفتند و ندانستم چگونه پی یک آغاز زیبا با تو همراه شدم .

اما می دانم هنوز هم پشت ازدحام این لحظه های بی حادثه ، بودنم را از خاطر نبرده ای .

نه اینکه ندانی ، اما می گویم تا باور کنی :

نمی خواهم حجم سنگین این تردید های بی امان ، بودنت را از من بگیرد .

زیباترین آواز لحظه های خاموش من ،

دلم برایت به اندازه تمام لحظه های خوب گذشته ، تنگ است .

نشسته ام به روی ابر خاطرات ، ساکت وخموش ..

و فقط یاد توست که هر لحظه موسیقی قلبم را می نوازد

و شیرینی روزهای با تو بودن  گهگاهی صورتم را نوازش می کند

و چه قدر دلم برایت تنگ است ...



تاريخ : یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ | 10:59 | نویسنده : رضاباقری فر
 فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش    گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش

دلربايي همه آن نيست که عاشق بکشند    خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش

 جاي آن است که خون موج زند در دل لعل     زين تغابن که خزف مي شکند بازارش

 بلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود       اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش

 اي که در کوچه معشوقه   ما  مي  گذري       بر حذر باش که سر مي شکند ديوارش

 آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست      هر کجا هست خدايا به سلامت دارش

 صحبت عافيتت گر  چه خوش افتاد اي دل       جانب عشق عزيز است فرومگذارش

صوفي سرخوش ازاين دست که کج کردکلاه     به دو جام دگر آشفته شود دستارش 

دل حافظ که به ديدار تو خوگر شده بود  

     ناز پرورد وصال  است    مجو    آزارش            



تاريخ : یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ | 10:42 | نویسنده : رضاباقری فر

فقط مردها و اونایی که تحملشو دارن ببینن.



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ | 9:28 | نویسنده : رضاباقری فر

نوروز بزرگم بزن ای مطرب امروز
زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز

کبکان دری غالیه در چشم کشیدند
سروان سهی عبقری سبز خریدند

بادام بنان مقنعه بر سر بدریدند
شاه اسپرمان چینی در زلف کشیدند
 " منوچهری "



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ | 8:27 | نویسنده : رضاباقری فر

noroz tasvir Patugh.ir 63 عکس زمینه مخصوص عید نوروز 

 چند گویی که چو هنگام بهار آید
گل بیارید و بادام به بار آید

روی بستان را چون چهره ی دلبندان
از شکوفه رخ و از سبزه عذار آید

این چنین بیهوده ای نیز مگو با من
که مرا از سخن بیهوده عار آید

شصت بار آمد نوروز مرا مهمان
جز همان نیست اگر ششصد بار آید

هر که را شست ستمگر فلک آرایش
باغ آراسته او را به چه کار آید ؟

سوی من خواب و خیال است جمال او
گر به چشم تو همی نقش و نگار آید
 " ناصرخسرو "



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 8:19 | نویسنده : رضاباقری فر

 

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی


من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی


چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی


در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی


نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف
گر شب و روز در این قصه مشکل باشی


گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی


حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی

حافظ



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 8:16 | نویسنده : رضاباقری فر

 

 

صبا به تهنيت پير مي فروش آمد
كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد


هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد


تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار
كه غنچه غرق عرق گشت و گل بجوش آمد


به گوش هوش نيوش از من و به عشرت كوش
كه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد


زفكر تفرقه باز آن تاشوي مجموع
به حكم آنكه جو شد اهرمن، سروش آمد


ز مرغ صبح ندانم كه سوسن آزاد
چه گوش كرد كه باده زبان خموش آمد


چه جاي صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پياله بپوشان كه خرقه پوش آمد


زخانقاه به ميخانه مي رود حافظ
مگر زمستي زهد ريا به هوش امد

حافظ



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 8:14 | نویسنده : رضاباقری فر

 

جشن نوروز با تحویل سال یا لحظهٔ اعتدال بهاری آغاز می‌شود. در دانش ستاره‌شناسی، اعتدال بهاری یا اعتدال ربیعی در نیم‌کره شمالی زمین به لحظه‌ای گفته می‌شود که خورشید از صفحه استوای زمین می‌گذرد و به سوی شمال آسمان می‌رود. این لحظه، لحظه اول برج حمل نامیده می‌شود، و در گاه‌شماری هجری خورشیدی، لحظه تحویل سال، تعیین کننده نخستین روز (هرمز روز یا اورمزد روز) از ماه فروردین است. چنانچه آغاز سال، قبل از ظهر و در نیمه اول شبانه روز تحویل شود، همانروز نوروز است و در صورتیکه تحویل سال بعد از ظهر باشد، فردای آن روز، نوروز است. نوروز در تقویم میلادی با ۲۰، ۲۱ یا ۲۲ مارس مطابقت دارد

در کشورهایی مانند ایران و افغانستان که گاه‌شماری هجری خورشیدی به کار برده می‌شود، نوروز، روز آغاز سال نو است. اما در کشورهای آسیای میانه و قفقاز، تقویم میلادی متداول است و نوروز به عنوان آغاز فصل بهار جشن گرفته می‌شود و روز آغاز سال محسوب نمی‌شود.



تاريخ : شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ | 8:30 | نویسنده : رضاباقری فر
 

عشق یعنی مستی ودیوانگی.

عشق یعنی با جهان بیگانگی....

عشق یعنی شب نخفتن تاسحر.

عشق یعنی سجده با چشمان تر.

عشق یعنی اشک حسرت ریختن.

عشق یعنی درجهان رسوا شدن.

عشق یعنی یک تیمم.یک نماز.

عشق یعنی عالمی راز ونیاز...



تاريخ : شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ | 8:28 | نویسنده : رضاباقری فر
 

 

با عشق تو ناز در نگنجد .... جز درد و نیاز درنگنجد

با درد تو درد ، در نیاید .... با سوز تو ساز در نگنجد

بیچاره کسی که از در تو .... دور افتد و باز در نگنجد

آنجا که رود حدیث حسنت .... یک محرم راز درنگنجد



تاريخ : شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ | 8:25 | نویسنده : رضاباقری فر

خداوند متعال به بنده خویش فرمود:

آرزو داری که با ملایک هم پرواز شوی؟

عرضه داشت: آری.

فرمود:پس باید به پنج خصلت آراسته شوی:

آنکه در مهرورزی همچون خورشید بی دریغ

 در تواضع همچون زمین خاکسار

در سخاوت مانند جویبار روان فیض بخش

در تسلیم و رضا بسان مرده ای بی اراده

و در رازداری همتای شب تیره پرده دار و رازپوش باشی.

                   حدیث قدسی                 

54490874598458762470



تاريخ : سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 8:44 | نویسنده : رضاباقری فر

  

خیالت را راحت کنم هزار سال هم که دور باشی باران احساسات من نه بند میآید.. نه تمامی 

دارد... اینجا مردی انتظار میکشد که با خیال تو شانه های عشق را به زمین رسانده است....



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 9:14 | نویسنده : رضاباقری فر
 

تقدیم به تو که بهترینی



تاريخ : شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 9:12 | نویسنده : رضاباقری فر

 

خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی 

نداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبایی

من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم

که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق‌تر از مایی

به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را

تو شمع مجلس‌افروزی تو ماه مجلس‌آرایی

منم ابر و تویی گلبن که می‌خندی چو می‌گریم

تویی مهر و منم اختر که می‌میرم چو می‌آیی

مراد ما نجویی ورنه رندان هوس‌جو را

بهار شادی‌انگیزی حریف باده پیمایی

مه روشن میان اختران پنهان نمی‌ماند

میان شاخه‌های گل مشو پنهان که پیدایی

کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو

دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی

مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود

خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی

من آزرده‌دل را کس گره از کار نگشاید

مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی

رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن

که با این ناتوانیها به ترک جان توانایی



تاريخ : شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 9:10 | نویسنده : رضاباقری فر

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی

نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی

نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی

نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی

نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی

ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی

به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی

به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی

کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان

نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی

گهی افتان و خیزان چون غباری دربیابانی

گهی خاموش و حیران چون نگاهی برنظرگاهی

رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها

باقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی



تاريخ : شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 8:58 | نویسنده : رضاباقری فر

  

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا (شهریار)



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ | 9:56 | نویسنده : رضاباقری فر
 

حکایت عجیبی است

 

شاعر که می شوی همه را عاشق میکنی .....

 

و باز خودت تنها ترین تنهای روزگاری .....

 

تمام احساس شاعرانه ام را ....

 

خواهم فروخت ....

 

به یک دوستت دارم عاشقانه ....



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ | 9:51 | نویسنده : رضاباقری فر

 

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

 



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ | 9:43 | نویسنده : رضاباقری فر
 

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا

 خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تورا

التفاتی به اسیران بلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا  

با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا؟

فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود

جان من، اینهمه بی باک نمیباید بود



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 13:49 | نویسنده : رضاباقری فر

 

انتظار

زیباترین نقاشی دنیاست

وقتی حاصل تصویرش

تو باشی .... 



تاريخ : جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ | 18:45 | نویسنده : رضاباقری فر
 

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت  

ناز کم کن که درین باغ بسی چون تو شکفت  

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی  

هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت......



تاريخ : یکشنبه ششم مهر ۱۳۹۳ | 8:39 | نویسنده : رضاباقری فر
 



همچو آواری نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.
پیش رویم :
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر :
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام :
منزلگه اندوه و درد وبد گمانی.
کاش چون پاییز بودم

فروغ فرخزاد


کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.
برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,
آفتاب دیدگانم سرد می شد,
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.
وه ... چه زیبا بود, اگر پاییز بودم,
وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,
شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد,
در شرار آتش دردی نهانی.
نغمه ی من ...

تاريخ : یکشنبه ششم مهر ۱۳۹۳ | 8:38 | نویسنده : رضاباقری فر
 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،


با سکوت پاکِ غمناکش.
سازِ او باران، سرودش باد.
جامه اش شولای عریانی‌ست.
ورجز،اینش جامه ای باید .


بافته بس شعله ی زرتار پودش باد .
گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد .
باغبان و رهگذران نیست .
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست


گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور برویش برگ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن .
پادشاه فصلها ، پائیز .




تاريخ : یکشنبه ششم مهر ۱۳۹۳ | 8:37 | نویسنده : رضاباقری فر
 

دلم خون شد از این افسرده پاییز
از این افسرده پاییز غم انگیز


غروبی سخت محنت بار دارد
همه درد است و با دل کار دارد


شرنگ افزای رنج زندگانی ست
غم او چون غم من جاودانی ست



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۳ | 10:45 | نویسنده : رضاباقری فر

روز ولادت تو غزل آفریده شد

مفعول و فاعلات و فعل آفریده شد

 

پلکی زدی و معجزه ای را رقم زدی

از برق چشمهات زحل آفریده شد

 

ازشهد غنچه ی لب پر خنده ی شما

در چشمه ی بهشت عسل آفریده شد

 

عالم به رقص آمد و،از پایکوبی اش

ازطوس تا حجاز گسل آفریده شد

 

سینه به سینه؛ شکرخدا عاشق توایم

این عشق پاک روز ازل آفریده شد

 

شعر وحید قاسمی



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه هشتم تیر ۱۳۹۳ | 13:11 | نویسنده : رضاباقری فر
 

ماه رمضان آمد اي يار قمرسيما
بر بند سر سفره بگشاي ره بالا
اي ياوه هرجايي، وقت‌ است كه باز آيي
بنگر سوي حلوايي تا كي طلبي حلوا...
مرغت ز خور و هيضه، مانده‏ست درين بيضه
بيرون شو از اين بيضه تا باز شود پرها
بر ياد لب دلبر خشك‌ است لب مهتر
خوش با شكم خالي مي‏نالد چون سرنا
خالي شو  و خالي به لب بر لب نايي نه
چون ني زدمش پر شو و آنگاه شكر مي‏خا...
گر توبه زيان كردي آخر چه زيان كردي
كو سفره نان افزا كو دلبر جان افزا
از درد به صاف آييم و ز صاف به قاف آييم
كز قاف صيام اي جان، عصفور شود عنقا
صفراي صيام ار چه، سوداي سفر افزا
ليكن ز چنين سودا يابند يد بيضا
هر سال نه جوها را مي‏پاك كند از گل
تا آب روان گردد تا كشت‏ شود خضرا
بر جوي كنان تو هم، ايثار كن اين نان را
تا آب حيات آيد تا زنده شود اجزا...



تاريخ : یکشنبه هشتم تیر ۱۳۹۳ | 13:8 | نویسنده : رضاباقری فر
 

ساقي بيار باده كه ماه صيام رفت
در ده قدح كه موسم ناموس و نام رفت
وقت عزيز رفت ‏بيا تا قضا كنيم
عمري كه بي‌حضور صراحي و جام رفت
مستم كن آن‌چنان كه ندانم ز بيخودى
در عرصه خيال كه آمد كدام رفت
بر بوى آن كه جرعه جامت به ما رسد
در مصطبه دعاى تو هر صبح و شام رفت
دل را كه مرده بود حياتى به جان رسيد
تا بويى از نسيم مى‌اش در مشام رفت
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه   
رند از ره نياز به دارالسلام رفت
نقد دلى كه بود مرا صرف باده شد   
قلب سياه بود از آن در حرام رفت
در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود
مي‏ده كه عمر در سر سوداي خام رفت
ديگر مكن نصيحت حافظ كه ره نيافت
گم‌گشته‌اى كه باده نابش به كام رفت