گر گویمت که سروی سرو این چنین نباشد

ر گویمت که سروی سرو این چنین نباشد 

گر گویمت که سروی سرو این چنین نباشد  -----ور گویمت که ماهی مه بر زمین نباشد
گر در جهان بگردی و آفاق درنوردی ---------- صورت بدین شگرفی در کفر و دین نباشد
لعلست یا لبانت قندست یا دهانت -------------------- تا در برت نگیرم نیکم یقین نباشد
صورت کنند زیبا بر پرنیان و دیبا ---------------------- لیکن بر ابروانش سحر مبین نباشد
زنبور اگر میانش باشد بدین لطیفی -------------- حقا که در دهانش این انگبین نباشد
گر هر که در جهان را شاید که خون بریزی ---------- با یار مهربانت باید که کین نباشد
گر جان نازنینش در پای ریزی ای دل ---------------- در کار نازنینان جان نازنین نباشد
ور زان که دیگری را بر ما همی‌گزیند ---------- گو برگزین که ما را بر تو گزین نباشد
عشقش حرام بادا بر یار سروبالا -------------- تردامنی که جانش در آستین نباشد
سعدی به هیچ علت روی از تو برنپیچد ---------- الا گرش برانی علت جز این نباشد

گر دست به شمشیر بری عشق همانست

جنگ از طرف دوست دل آزار نباشد

جنگ از طرف دوست دل آزار نباشد  ---------- یاری که تحمل نکند یار نباشد
گر بانگ برآید که سری در قدمی رفت ---------- بسیار مگویید که بسیار نباشد
آن بار که گردون نکشد یار سبکروح ------------- گر بر دل عشاق نهد بار نباشد
تا رنج تحمل نکنی گنج نبینی -------------------- تا شب نرود صبح پدیدار نباشد
آهنگ دراز شب رنجوری مشتاق ---------------- با آن نتوان گفت که بیدار نباشد
از دیده من پرس که خواب شب مستی ---- چون خاستن و خفتن بیمار نباشد
گر دست به شمشیر بری عشق همانست---- کان جا که ارادت بود انکار نباشد
از من مشنو دوستی گل مگر آن گاه ------------ کم پای برهنه خبر از خار نباشد
مرغان قفس را المی باشد و شوقی ------------- کن مرغ نداند که گرفتار نباشد
دل آینه صورت غیبست ولیکن -------------------- شرطست که بر آینه زنگار نباشد
سعدی حیوان را که سر از خواب گران شد ----- دربند نسیم خوش اسحار نباشد
آن را که بصارت نبود یوسف صدیق --------------- جایی بفروشد که خریدار نباشد 
 غزلی از سعدی  

غزلی از حافظ شیرازی

 
حافظ

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی

ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق

نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور

که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی

گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است

خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی

ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد

که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی

چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است

مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی

دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت

ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست

بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی

خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد حافظ

نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی

متنی از دکتر علی شریعتی

خدایا به من زیستنی عطا کن، که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ، و مردنی عطا کن که بربیهودگیش سوگوار نباشم . برای اینکه هر کس آنچنان می میرد که زندگی می کند. خدایا تو چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت .خدایا رحمتی کن تا ایمان ، نان ونام برایم نیاورد ، قدرتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم ، تا از آنهایی باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند ، نه از آنهایی که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند . دکتر علی شریعتی

تعبیر خواب از صبوحی

خواب دیدم که همی خون ز کنارم می‌رفت

رفت تعبیر که از قلب فگارم می‌رفت

به هوای سر زلفین خم اندر خم او

از کف صبر و وفا رشتهٔ تارم می‌رفت

شام هجران تو، از اوّل شب تا به سحر

خون دل متصل از دیده قرارم می‌رفت

دوش می‌رفت چو جان از برم و از پی او

تاب و آرام دل و قلب فگارم می‌رفت

تا دم صبح، مرا از اثر فکر و خیال

چون حوادث سر شب تا بشمارم می‌رفت

آنکه در زندگیم پا به سر من ننهاد

کاش می‌مردم و از خاک مزارم می‌رفت

گر صبوحی مرا قدرت تقریر نبود

از سر کلک همی مشک تتارم می‌رفت