دو بیتی بابا طاهر

اگر یار مرا دیدی به خلوت 

بگو ای بی وفا ای بی مروت 

گریبانم ز دستت چاک چاکو 

نخواهم دوخت تا روز قیامت 

غزل رهی معیری

غزلی از رهی معیری(( مهتاب))

ما نقد عافیت به می ناب داده ایم

خار و خس وجود به سیلاب داده ایم

رخسار یار گونه آتش از آن گرفت

کاین لاله را ز خون جگر آب داده ایمَ

آن شعله ایم کز نفس گرم سینه سوز

گرمی به آفتاب جهانتاب داده ایم

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

کامی نبرده ایم از آن سیمتن رهی

از دور بوسه بر رخ مهتاب داده ایم

غزل رهی معیری

غزلی از رهی معیری : 

دل من ز تابناکی به شراب ناب ماند

نکند سیاهکاری که به آفتاب ماند

نه ز پای می نشیند نه قرار می پذیرد

دل آتشین من بین که به موج آب ماند

ز شب سیه چه نالم؟ که فروغ صبح رویت

به سپیده سحرگاه و به ماهتاب ماند

نفس حیات بخشت به هوای بامدادی

لب مستی آفرینت به شراب ناب ماند

نه عجب اگر به عالم اثری نماند از ما

که بر آسمان نبینی اثر از شهاب ماند

رهی از امید باطل ره آرزو چه پویی؟

که سراب زندگانی به خیال و خواب ماند

عشق نو .......

تا مرا عشق تو، ای خسرو خوبان به سر است

پند هفتاد و دو ملت به برم بی‌اثر است

نه من اندر طلبت بر در دیر و حرمم

هر که جویای جمال تو بود، دربدر است

می‌نماید که تو از خیل پریزادانی

کی به این دلبری و حسن و لطافت بشر است؟

واعظ از عشق رخت منع من زار کند

گر چه پندش پدرانه است ولی بی‌اثر است

دل مبندید به اوضاع جهان هیچ که من

آزمودم، همه اوضاع جهان بی‌ثمر است

عاشق کوی تو از تیغ نگرداند روی

تیغ ابروی تو را جان صبوحی سپر است

منعم مکن از دیدن قد و رخ و چشمش

آوازۀ عاشقی

 
شاطرعباس صبوحی

تا بوسه از آن لعل دلآرام گرفتم

جانم به لبم آمد و، آرام گرفتم

منعم مکن از دیدن قد و رخ و چشمش

من انس به سرو و گل و بادام، گرفتم

ساقی! بر من قصهٔ جمشید چه خوانی

جمشید منم تا به کفم جام گرفتم

بدنام مخوان زاهدم از عشق، که تا من

در حلقهٔ عشّاق شدم، نام گرفتم

سودای خوشی دوش به آن ماه نمودم

جان دادم و یک بوسه به انعام گرفتم

فراق نامه سلمان ساوجی

الا ایکه داری امید وصال

به یکبارگی از جدایی مثال

فراق و وصال است عیش و اجل

در این هردو هستند یاس و امل

ادامه نوشته

گر گویمت که سروی سرو این چنین نباشد

ر گویمت که سروی سرو این چنین نباشد 

گر گویمت که سروی سرو این چنین نباشد  -----ور گویمت که ماهی مه بر زمین نباشد
گر در جهان بگردی و آفاق درنوردی ---------- صورت بدین شگرفی در کفر و دین نباشد
لعلست یا لبانت قندست یا دهانت -------------------- تا در برت نگیرم نیکم یقین نباشد
صورت کنند زیبا بر پرنیان و دیبا ---------------------- لیکن بر ابروانش سحر مبین نباشد
زنبور اگر میانش باشد بدین لطیفی -------------- حقا که در دهانش این انگبین نباشد
گر هر که در جهان را شاید که خون بریزی ---------- با یار مهربانت باید که کین نباشد
گر جان نازنینش در پای ریزی ای دل ---------------- در کار نازنینان جان نازنین نباشد
ور زان که دیگری را بر ما همی‌گزیند ---------- گو برگزین که ما را بر تو گزین نباشد
عشقش حرام بادا بر یار سروبالا -------------- تردامنی که جانش در آستین نباشد
سعدی به هیچ علت روی از تو برنپیچد ---------- الا گرش برانی علت جز این نباشد

گر دست به شمشیر بری عشق همانست

جنگ از طرف دوست دل آزار نباشد

جنگ از طرف دوست دل آزار نباشد  ---------- یاری که تحمل نکند یار نباشد
گر بانگ برآید که سری در قدمی رفت ---------- بسیار مگویید که بسیار نباشد
آن بار که گردون نکشد یار سبکروح ------------- گر بر دل عشاق نهد بار نباشد
تا رنج تحمل نکنی گنج نبینی -------------------- تا شب نرود صبح پدیدار نباشد
آهنگ دراز شب رنجوری مشتاق ---------------- با آن نتوان گفت که بیدار نباشد
از دیده من پرس که خواب شب مستی ---- چون خاستن و خفتن بیمار نباشد
گر دست به شمشیر بری عشق همانست---- کان جا که ارادت بود انکار نباشد
از من مشنو دوستی گل مگر آن گاه ------------ کم پای برهنه خبر از خار نباشد
مرغان قفس را المی باشد و شوقی ------------- کن مرغ نداند که گرفتار نباشد
دل آینه صورت غیبست ولیکن -------------------- شرطست که بر آینه زنگار نباشد
سعدی حیوان را که سر از خواب گران شد ----- دربند نسیم خوش اسحار نباشد
آن را که بصارت نبود یوسف صدیق --------------- جایی بفروشد که خریدار نباشد 
 غزلی از سعدی  

غزلی از حافظ شیرازی

 
حافظ

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی

ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق

نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور

که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی

گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است

خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی

ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد

که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی

چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است

مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی

دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت

ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست

بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی

خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد حافظ

نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی

متنی از دکتر علی شریعتی

خدایا به من زیستنی عطا کن، که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ، و مردنی عطا کن که بربیهودگیش سوگوار نباشم . برای اینکه هر کس آنچنان می میرد که زندگی می کند. خدایا تو چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت .خدایا رحمتی کن تا ایمان ، نان ونام برایم نیاورد ، قدرتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم ، تا از آنهایی باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند ، نه از آنهایی که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند . دکتر علی شریعتی

تعبیر خواب از صبوحی

خواب دیدم که همی خون ز کنارم می‌رفت

رفت تعبیر که از قلب فگارم می‌رفت

به هوای سر زلفین خم اندر خم او

از کف صبر و وفا رشتهٔ تارم می‌رفت

شام هجران تو، از اوّل شب تا به سحر

خون دل متصل از دیده قرارم می‌رفت

دوش می‌رفت چو جان از برم و از پی او

تاب و آرام دل و قلب فگارم می‌رفت

تا دم صبح، مرا از اثر فکر و خیال

چون حوادث سر شب تا بشمارم می‌رفت

آنکه در زندگیم پا به سر من ننهاد

کاش می‌مردم و از خاک مزارم می‌رفت

گر صبوحی مرا قدرت تقریر نبود

از سر کلک همی مشک تتارم می‌رفت

آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا

صائب تبریزی

آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا

از جوانی حسرت بسیار می‌ماند به جا

آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است

آنچه از عمر سبک‌رفتار می‌ماند به جا

کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی

در کف گلچین ز گلشن، خار می‌ماند به جا

جسم خاکی مانع عمر سبک‌رفتار نیست

پیش این سیلاب، کی دیوار می‌ماند به جا؟

هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست

وقت آن کس خوش کزو آثار می‌ماند به جا

زنگ افسوسی به دست خواجه هنگام رحیل

از شمار درهم و دینار می‌ماند به جا

نیست از کردار ما بی‌حاصلان را بهره‌ای

چون قلم از ما همین گفتار می‌ماند به جا

عیش شیرین را بود در چاشنی صد چشم شور

برگ صائب بیشتر از بار می‌ماند به جا

مادرت کان کرم بود بداد از پس وپیش

گویند روزی سلطان محمود غزنوی برای گردش به باغی که خارج از شهر داشت رفت.در آنجا گفت :از شهر چه کسی همراه ماست؟عده ای را نام بردند آنان را احضار کرده گفت:

می خواهم از پله های عمارت که در وسط باغ است بالا روم ومیل دارم شاعری برای من شعری بسراید. به نحوی که وقتی در پله اول پای می گذارم مصرعی بگوید که هجو وزننده باشد ومستوجب قتل .وچون در پله دوم پای نهادم مصرع دیگری بگوید که مصرع اول را به مدح تبدیل کندواگر از این کار عاجز بماند حکم به قتل وی خواهم داد.

هیچ یک از شعرا جرأت این کار را نکرد مگر اسدی طوسی که قدم پیش نهاد وقبول کرد.تا با لای عمارت هجده پله بود.

خواهم اندر تو کنم ای بت پاکیزه خصال

نظر از منظر خوی شب وروز ومه وسال

خفته باشی تو ومن می زده باشم همه شب

بوسه ها بر کف پای تو ولیکن به خیال

عاشقانت همه کردنت چرا من نکنم

بر سرکوچه تماشای قد وقامت وخال

ادامه نوشته

خدایا ............................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

رویه هر پله ای که باشی خدا یک پله از تو بالا تره نه به خاطر این که خداست

 چون می خواد دستت رو بگیره؟؟؟؟؟

آلبالوی ناب

عکس های خوشمزه آلبالو قرمز نمک زده

علی آن شیر خدا شاه عرب: از شهریار تبریزی

علی آن شیر خدا شاه عرب
الفتی داشته با این دل شب
شب ز اسرار علی آگاه است
دل شب محرم سرالله است
شب شنفته است مناجات علی
جوشش چشمه عشق ازلی
دردمندی که چو لب بگشاید
در و دیوار به زنهار آید
کلماتی چو دُر، آویزه گوش
مسجد کوفه هنوزش مدهوش
فجر تا سینه آفاق شکافت
چشم بیدار علی خفته نیافت
ناشناسی که به تاریکی شب
می برد شام یتیمان عرب
پادشاهی که به شب برقع پوش
می کشد بار گدایان بر دوش
شاه بازی که به بال و پر راز
می کند در ابدیت پرواز
آن دم صبح قیامت تأثیر
حلقه در شد از او دامنگیر
دست در دامن مولا زد در
که علی! بگذار و از ما مگذر
پیشوایی که ز شوق دیدار
می کند قاتل خود را بیدار
می زند پس لب او کاسه شیر
می کند چشم اشارت به اسیر
چه اسیری که همان قاتل اوست
تو خدایی مگر ای دشمن دوست
در جهانی همه شور و همه شر
ها علیٌ بشرٌ کیف بَشر
شبروان مست ولای توعلی
جان عالم به فدای توعلی

سید محمد حسین بهجت تبریزی شهریار

شعر يك كودك سياه پوست كه بهترين شعر سال شد

شعر يك كودك سياه پوست كه بهترين شعر سال شد
When I born, I black
When I grow up, I black
When I go in Sun, I black
When I scared, I black
When I sick, I black
And when I die, I still black
And you white fellow
When you born, you pink
When you grow up, you white
When you go in sun, you red
When you cold, you blue
When you scared, you yellow
When you sick, you green
And when you die, you grey
And you calling me colored

وقتي به دنيا ميام، سياهم،
وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم،
وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم،
وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...
و تو، آدم سفيد:
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي،
وقتي بزرگ مي شي، سفيدي،
وقتي مي ري زير آفتاب، قرمزي،
وقتي سردت مي شه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي،
وقتي مريض مي شي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاكستري اي...

و تو به من مي گي رنگين پوست...
برای این شعر تو سازمان ملل پنج دقیقه دست زدند.

شعر کوچه از فریدون مشیری

" کوچه  "

بی تو مهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتم


همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدارتو لبریزشدازجام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

ادامه نوشته

غزلی از وحشی بافقی

 

آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ

اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ

شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد

گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ

کرده‌ای عهد که بازآیی و ما را بکشی

وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ

رفتی و باز نمی‌آیی و من بی تو به جان

جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ

وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی

گرچه مستوجب صد گونه جفایی، بازآ

پدر جان روزت مبارک باد .

فراموش نمیکنم کودکی هایم را وقتی برای من تو قوی ترین مرد جهان بودی … و دستهای تو را که میگرفتم ... احساس میکردم حریفِ تمامِ آدم بدها میشوم ... و لولو ها همه از من میترسیدند ... پدر ... بودنت آنقدر زیباست ... که همین که باشی برای من کافیست ... و من بی هیچ توقّعی ... فقط و فقط دوست دارم صدای نفس کشیدنهایت را بشنوم ... و بس ... پدر ... هرچه بزرگتر شدم تو کوچکتر شدی ... و عجب معامله ی نابرابری ... تو آب شدی تا آب نشوم ... بابا فقط آب و نان نداد ... آبرو داد ... اعتبار داد ... شخصیت داد ... پدر ... فراموش نمیکنم روزی که به من گفتی تمام آرزویت این است ... که من از تو بالاتر باشم ... و من ... چقدر شرمنده ی این بزرگواری تو شدم ... و حالا تو فراموش نکن ... که جای تو روی چشمهای منست ... و من هرچه بالا روم باز هم پایین تر از مهربانی های توام ... پدر ... ببخش جوانی هایم را ... نادانی هایم را ... اگر از روی غرور حرفی زدم ... و تو چقدر پدرانه همه چیز را به فراموشی سپردی ... پدر ... تا دنبا دنیاست دوستت دارم ... آنقدر که تمامِ بلبلهای جهان هم توان بیانش را ندارند ... روزت مبارک ... روزت مبارک ... روزت مبارک ... و تا همیشه ... چشمهای من خاک پای تو ... چشمهای تو سایه بان من و.... (س. س)

غزلی  از شاطر عباس صبوحی

 
شاطرعباس صبوحی

پدر، خواهد ببرّد زلفکان چون کمندش را

پسر حیران، که چون سازد گرفتاران بندش را

کند کوتاه، دست از زلف و از لعل شکر خندش

نداند کاین دو هندو، پاسبانانند قندش را

سپندش خال و دودش زلف و آتش، پرتو رویش

عبث بی دود میخواهی بر این آتش، سپندش را

نکرده هیچ ابرو خم به قطع زلف می‌ماند

کمانداری که داد از دست ارپیچان کمندش را

صبوحی آنقدر نگذاشت آن زلف تا برجا

که گیری یک شب و بوسی دو لعل نوشخندش را

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس - از حافظ شیرین سخن

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس

زهر هجری چشیده‌ام که مپرس

گشته‌ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزیده‌ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش

می‌رود آب دیده‌ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنیده‌ام که مپرس

سوی من لب چه می‌گزی که مگوی

لب لعلی گزیده‌ام که مپرس

بی تو در کلبه گدایی خویش

رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق

به مقامی رسیده‌ام که مپرس

غزلی از سلمان ساوجی (آغاز جمشید وخورشید)

سلمان ساوجی
 

گفتم خیال وصلت گفتا به خواب بینی

گفتم مثال رویت گفتا در آب بینی

گفتم به خواب دیدن زلفت چگونه باشد؟

گفتا که خویشتن را در پیچ و تاب بینی

روز مرد مبارک باشه

نوجوانی آمد اندر منزلی از بهر کار
گفت خانم چیست نامت؟ گفت اسمم اکبر است

سودای دوست از شاطر عباس صبوحی

 
شاطرعباس صبوحی

رفت دلم همچو گوی، در خم چوگان دوست

وه که ز من برگرفت، رفت به قربان دوست

نی متصوّر مراست خوبتر از صورتش

ماه برآرد اگر سر ز گریبان دوست

بر سر سودای دوست گر برود سر زدست

پای نخواهم کشید از سر میدان دوست

گر همه عالم شوند دشمن جان و تنش

دوست رها کی کند دست ز دامان دوست؟

پر شده پیمانه ام گر چه ز خون جگر

بالله اگر بشکنم ساغر پیمان دوست

من نه به خود گشته ام فتنهٔ آن روی و موی

فتنهٔ جان و دل است نرگس فتان دوست

گر به علاج دلم آمده‌ای ای طبیب

درد دلم را بجوی، چاره ز درمان دوست

شیخ بر ایمان من، طعنه اگر زد، چه باک

کافر شیخیم ما، لیک مسلمان دوست

ذره صفت تا به چرخ، رقص کنان می‌روم

گر دهدم پرتوی، مهر درخشان دوست

در ره عشقش دلا! پای منه جز به صدق

جادوی بابل برد دست ز دستان دوست

خلق جهانی اگر زار و پریشان شوند

شکر صبوحی که شد زار و پریشان دوست

غزلی عالی از شاطر عباس صبوحی

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آری! افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان، زلف میفشان که فقیه

بخورد روزهٔ خود را به گمانش که شب است

زیر لب، وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

این عجب! نقطه خال تو به بالای لب است

یا رب! این نقطهٔ لب را که به بالا بنهاد؟

نقطه هر جا غلط افتاد، مکیدن ادب است

شحنه اندر عقب است و، من از آن می‌ترسم

که لب لعل تو، آلوده به ماء العنب است

پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگ

که دمادم لب من بر لب بنت العنب است

منعم از عشق کند زاهد و، آگه نبود

شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

گفتمش ای بت من، بوسه بده جان بستان

گفت: رو کاین سخن تو، نه بشرط ادب است

عشق آنست که از روی حقیقت باشد

هر که را عشق مجازیست حمال الحطب است

گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد

سودن چهره به خاک سر کویش سبب است

زن کامل

مادر همیشه دوستت خواهم داشت...مادر کودکش را شیر می دهد
و کودک از نور چشم مادر
خواندن و نوشتن می آموزد...



وقتی کمی بزرگتر شد

کیف مادر را خالی می کند
تا بسته سیگاری بخرد...



بر استخوان های لاغر
و کم خون مادر راه می رود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود...

وقتی برای خودش مردی شد
پا روی پا می اندازد
و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید :

عقل زن کامل نیست ..!!

مادرم روزت مبارک باشه .....

مادر، ای پــرواز نــــرم قـــاصدک


مادر، ای معنای عشق شاپرک


ای تـمام نـاله هـــایت بی صدا

مـــادر ای زیباترین شــعر خــدا

مادر
 

مادر! تو کتاب همیشه گشوده ایثاری. تو در مزرعه زندگی مان بذر سپیده و مهر می کاری. تو چون آسمان زلالی و چون باران بخشنده. مادر قامت تو قیامت عشق است. ای سرافرازترین سرو ِ سایه گستر زندگی ام. در وصف تو، کلمات عقیمند و واژگان محدود.


شعری از پروین اعتصامی

 
پروین اعتصامی

ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن

دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن

نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن

پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن

سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن

تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن

اشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر

دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن

هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن

هر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن

آب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل

زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن

از برای سود، در دریای بی پایان علم

عقل را مانند غواصان، شناور داشتن

گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن

چشم دل را با چراغ جان منور داشتن

در گلستان هنر چون نخل بودن بارور

عار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن

از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب

علم و جان را کیمیا و کیمیاگر داشتن

همچو مور اندر ره همت همی پا کوفتن

چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن

برف و سرما در طنز اجتماعی

 

همدلی با توده محروم و تنگدست، به ویژه از "دوره بیداری" که شعر به زندگی و زبان مردم نزدیک شد، در شعر معاصر نمونه‌های فراوان دارد. یکی از معروف‌ترین اشعار در دفاع از مردم "سرمازده" را سید اشرف گیلانی (نسیم شمال) سروده است:

آخ عجب سرماست امشب، ای ننه!

ما که می‌میریم در هذالسنه
تو نگفتی می‌کنیم امشب الو؟
تو نگفتی می‌خوریم امشب پلو؟
نه پلو دیدیم امشب نه چلو
سخت افتادیم اندر منگنه...
این اتاق ما شده چون زمهریر
باد می‌آید ز هر سو چون سفیر
من ز سرما می‌زنم امشب نفیر
می‌دوم از میسره بر میمنه...
اغنیا مرغ و مسما می‌خورند
با غذا کنیاک و شامپا می‌‌خورند
منزل ما جمله سرما می‌خورند
خانۀ ما بدتر است از گردنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه!

ادامه نوشته