پدر جان روزت مبارک باد .
فراموش نمیکنم کودکی هایم را وقتی برای من تو قوی ترین مرد جهان بودی … و دستهای تو را که میگرفتم ... احساس میکردم حریفِ تمامِ آدم بدها میشوم ... و لولو ها همه از من میترسیدند ... پدر ... بودنت آنقدر زیباست ... که همین که باشی برای من کافیست ... و من بی هیچ توقّعی ... فقط و فقط دوست دارم صدای نفس کشیدنهایت را بشنوم ... و بس ... پدر ... هرچه بزرگتر شدم تو کوچکتر شدی ... و عجب معامله ی نابرابری ... تو آب شدی تا آب نشوم ... بابا فقط آب و نان نداد ... آبرو داد ... اعتبار داد ... شخصیت داد ... پدر ... فراموش نمیکنم روزی که به من گفتی تمام آرزویت این است ... که من از تو بالاتر باشم ... و من ... چقدر شرمنده ی این بزرگواری تو شدم ... و حالا تو فراموش نکن ... که جای تو روی چشمهای منست ... و من هرچه بالا روم باز هم پایین تر از مهربانی های توام ... پدر ... ببخش جوانی هایم را ... نادانی هایم را ... اگر از روی غرور حرفی زدم ... و تو چقدر پدرانه همه چیز را به فراموشی سپردی ... پدر ... تا دنبا دنیاست دوستت دارم ... آنقدر که تمامِ بلبلهای جهان هم توان بیانش را ندارند ... روزت مبارک ... روزت مبارک ... روزت مبارک ... و تا همیشه ... چشمهای من خاک پای تو ... چشمهای تو سایه بان من و.... (س. س)
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 9:51 توسط رضاباقری فر
|
به وبلاگ شخصی رضاباقری فر خوش امدید